سه شنبه 19 اردیبهشت1391
اما من که می دانم او چه کسی است....!!!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است...!
An old man came out of his home early. In a car accident and injury
Vision. Barony that was rejected quickly bring him to the first clinic.
Nurses were dressing the wounds of the old man. Then he said: " I'm
Damage and fracture of the body where my photography to be seen. "
The old man was sad; he does not need to rush and not shooting.
He asked the reason for her haste of nurses.
My wife is in a nursing home. I go there every morning and eat breakfast with him.
I will not be late!
Her nurse told him the news of our own.
The old man said with sadness, very sorry. She has Alzheimer's. Will not understand anything!
I do not even know!
The nurse said with wonder: When do you know who you are, because every day
Morning for her breakfast before you go?
The old man voice, gently said: But I know ... Who is she?
شنبه 16 اردیبهشت1391
فرشته يك كودك
كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : « مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟ »
خداوند پاسخ داد : « از ميان بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد .»
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه .
- اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند .
خداوند لبخند زد : « فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود . »
كودك ادامه داد : « من چطور مي توانم بفهم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟ »
خداوند او را نوازش كرد و گفت « فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي ، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني . »
كودك با ناراحتي گفت : « وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟ »
خداوند براي اين سئوال هم پاسخي داشت : « فرشته ات دستهايت را كنار هم مي گذارد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني . »
كودك سرش را برگرداند و پرسيد : « شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟ »
- فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .
كودك با نگراني ادامه داد : « اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود . »
خداوند لبخند زد و گفت : « فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه باز گشت نزد خواهد آموخت ؛ گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود .»
در آن هنگام بهشت آرام بود . اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند . او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد : « خدايا! اگر بايد همين حالا بروم . لطفا" نام فرشته ام را به من بگوييد . »
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : « نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .»
برگرفته از كتاب كيمياگر ، نوشته پائولو كوئيلو
A Child's Angel
Birth of a child who was ready, he went to God and asked him: "You say tomorrow, send me to the ground, but I have little to no help, how can I go to live there?"
God replied: "Among the many angels, I've considered one for you. I'm waiting and I will keep. "
But the baby still was not sure that will not go away.
- Here in paradise, I do nothing but laugh and sing and they are sufficient for my happiness.
He smiled: "I Brays angels sing every day and you will smile. You will feel love and happiness he sought. "
The child continued: "How can I see what people say when they do not know the language?"
Child's discomfort, said: "When I speak with you, what do I need?"
God's answer to this question was: "Your angel will your hands together and will teach you how you pray."
The child turned his head and asked: "I heard that poor people living on earth. Who will protect me? "
- Your angel will protect you, even if the price is all his life.
All children continued: "But I can not always because you see, I was upset."
God smiled and said, "Your angel will always talk with you about me and will teach you the way back, although I will always be beside you."
It was quiet in the garden. But the sounds were heard from the ground. The child knew that soon will start his visit. He gently asked a question of God: "God! If you must go now. Please "tell me my angel's name."
He stroked her shoulders and replied: "Your angel's name does not matter. Can easily be his mother you sound. "
چهارشنبه 30 فروردین1391
وبلاگ به آدرس جدید منتقل شد
با تشكر از همه شما عزيزان كه در اين مدت طولاني و پر از فراز و نشيب ، وبلاگ خودتان را تنها نگذاشتيد و با نظرات خوبتان ما را ياري فرموديد ، با عرض خسته نباشيد و آرزوي سلامتي و سرافرازي هر چه بيشتر براي شما عزيزان به خاطر بعضي از مشكلات اين وبلاگ منتقل خواهد شد ، خواهشمند است به سايت جديد كه در ذيل مي آيد مراجعه فرمائيد ....
آدرس سايت : www.deafmazandaran.com
چهارشنبه 12 بهمن1390
چهلمین روز - سید مهدی قاسم پوری
بعد از تو تا همیشه، شبها و روزها، بی مهر و ماه میگذرند از کنار ما
اما، پشت دریچه ها، در عمق سینهها، خورشید قصههای تو همواره روشن است
نام بزرگ تو، در برگ برگ درختان این دیار در قصهها، زمزمهها و سرودها
در هر کجا و جا، تا جاودان به گیتی جاودانه خواهد ماند.

سید مهدی قاسم پوری
دبیر بازنشسته شیمی دبیرستانهای قائم شهر
چهل روز گذشت از آن صبحي كه در اوج آرامش در چنان فضاي روحاني و عارفانه اي از برمان رفتي كه ندانستيم به شكوه بمانيم يا به ژرفاي نبودنت ماتم بگيريم . چهل روز است كه رفته اي اما سايه اي بلندت تا ابد بر سرمان خواهد بود.
روز پنج شنبه 13/11/90 ساعت 30/15 به يادت و به پاس آنچه به ما روا داشتي برگرد سراي جاودانت واقع در آرامگاه سيد ملال قائم شهر
حقله زده و با تو بودن را زمرمه مي كنيم .
سه شنبه 13 دی1390
شادروان مهدي قاسم پوري

جناب آقاي مهندس مهدي كاوياني
( مشاور محترم هيات مديره كانون ناشنوايان استان مازندران )
سركار خانم سيده مهسا قاسم پوري
( دبير محترم شوراي فرهنگيان كانون ناشنوايان استان مازندران )
با نهايت تألم و تأثر در گذشت
پدري دلسوز و مهربان مرحوم مغفور شادروان
سيد مهدي قاسم پوري
را به شما و خانواده محترمتان تسليت عرض نموده ، از خداوند متان غفران الهي را براي آن مرحوم و صبر جزيل را براي شما و ساير بازماندگان خواستاريم ، اميد آن داريم زين پس در شاديهايتان شريك باشيم .
روابط عمومي كانون و هيأت ورزش هاي ناشنوايان استان مازندارن
***************************************
*** انالله و انا الیه راجعون ***
سرکار خانم مهسا قاسم پوری و جناب آقای مهدی کاویانی
بانهایت تأسف و تأثر در گذشت پدر گراميتان ( سيد مهدي قاسم پوري ) را به شما و خانواده محترمتان تسليت عرض نموده و از باريتعالي آمرزش و رحمت الهي را براي آن مرحوم ، صبر جميل و سلامتي را براي بازماندگان محترم خواستاريم .
اعضاي هئيت مديره انجمن خانواده ناشنوايان ايران
***************************************
(اناالله و اناالیه راجعون)
شادروان مهدی قاسمپوری
سرکارخانم مهسا قاسمپوری
همکار محترم انجمن خانواده ناشنوایان استان مازندران
آقای مهندس مهدی کاویانی
مشاور محترم هیات مدیره کانون ناشنوایان استان مازندران
با ابراز همدردی فراوان درگذشت پدر گرامیتان را به شما تسلیت عرض می نمائیم. ما را در غم خود شریک بدانید.
رئیس و اعضای هئیت مدیره انجمن خانواده ناشنوایان استان مازندران
***************************************




